مارال و آراد کوچولو

طاقتم تموم شده

کنجد جونی مامان دیگه طاقتش تموم شده  الان دو هفته است کنجد کوچولو خیلی لگدای محکمی به شکم مامانی میزنه در واقع اذیت کار شده وروجک خواهرجونی که دیشب میگفت تا شهریور یه سال دیگه مونده   پس کی میخواد داداشم بدنیا بیاد  بابایی نگرانه میگه برو دکتر ببین چرا انقدر تکونای کنجد جونی زیاده ولی خودم میترسم برم  امشب مهمونی نی نی کوچولو دایی دعوتیم (آرین کوچولو)  امروز روز خوبیه من امروز و خیلی دوست دارم از صبح که بیدار شدم شادم شاید بخاطر اینکه از رای دیروزم که دادم راضی ام  ...
25 خرداد 1392

نی نی کوچولو معلوم شد چیه

اون هفته رفتیم پیش دکتر سه تایی با هم به قول مارال گفت ما خانوادگی میریم همه جا  رفتیم سونو نی نی و ببینیم مارال خیل مشتاق بود ببینه نی نی تو شکمی چیه؟ چه شکلی ؟ خلاصه آقای دکتر چند بار این دستگاش و چرخوند و یه چیزایی گفت که منشی بنویسه برای دکتر وزنش و  گفت 307 گرمه سنش 19 هفته و 5 روزش بود صدای قلبش و که گذاشت برامون مارال ترسیده بود رفت  پشت بابایی قایم شد در آخرم دکتر گفت نی نی شما پسره و هیچ مشکلی هم نداره  مارال اول پکر شد دوست داشت خواهری داشته باشه ولی زود گفت داداشم خوبه  خدایاااااااااااااااااااااا شکرت من ازت یه نی نی سالم میخواستم در پناه خودت حفظش کن  &nb...
9 ارديبهشت 1392

خدا رو شکر کنجدم صحیح و سالمه

شنبه رفتم سونو ان تی دادم ستون فقرات و استخوان بینی و انگشتای دست و پای کنجد جون و دیدم همه بدون هیچ نقصی تشکیل شده بود خانوم دکتره گفت احتمالاً کنجد جونی پسمل باشه ولی هنوز معلوم نیست فقط از خدا سلامتیش و میخوام هر چی بود برامون عزیزه  امروز صبح بابایی از سفر برگشته مارال جون الان مدرسه است هنوز بابایش و ندیده طاقتش تموم شده عروسکم 
14 اسفند 1391

بدون عنوان

شنبه میخواد مامانی بره سونو ان تی تا از سلامت کنجد کوچولو باخبر بشه انشالا که همه چیز روبراهه ببینم میفهمیم کنجد جون دختره یا پسره  هر چی میخواد باشه فقط سالم باشه 
9 اسفند 1391

مسافرت بابایی

الان یکهفته است بابایی رفته مکه 5 روز دیگه برمیگرده مارال خیلی بی تابی میکنه برای باباش  دلمون براش تنگ شده انشالا که به سلامت برگرده 
9 اسفند 1391

خدا رو شکر

هفته پیش رفتم سونو دادم پریروزم رفتم نشون دکترم دادم خدا رو شکر هیچ مشکلی نبود کنجد کوچولومم دیدم خیلی خیلی کوچولو بود قلبشم دیده میشد ...
11 بهمن 1391